تردید سرنوشت ساز

هممون دچارشیم:تردید سرنوشت ساز

تا اطلاع ثانوی عید است.
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩  

«بالاخره داره تموم میشه .دیگه چیزی باقی نمونده طاقت بیار. طاقت بیار و دعا کن که بدتر از این نشه .آره بدتر از این هم وجود داره .به قول مامان ناشکری نکن .» نمیکنم .اما امسال را هم  فراموش نمیکنم سالی که با دنیایی از امید شروع شد .اصلا امسال رویایی شروع شد .ما پادشاه جهان بودیم در خیابان ها .در کنار هم داشتیم چیزهای جدیدی را تجربه میکردیم.شادی دسته جمعی ،جشن ملی.اما زیاد طول نکشید .به نظرم این ضرب المثل اصلا درست نیست.اگه سالی که نکوست از بهارش پیداست پس چرا از بهار ما پیدا نبود ؟ پس چرا بر خلاف بهار؛ ما تمام طول سال بیکار و علاف و افسرده بودیم ؟ نه دیگه درست نیست.


همیشه دوست داشتم که اگه بهاریه ای مینویسم با امیدواری باشه .دلم نمیخواست خواننده ام را ناامید وافسرده به سراغ سال نو بفرستم .یاد ویژنامه ی عید باباآب داد افتادم.آن سال با وجود اینکه همچین دل خوشی نداشتیم و تقریبا از تعطیلی نشریه مطمئن بودیم اما برای عید ویژنامه ای درآوردیم سرشار از المان های عید و طنز و اخبار جفنگ به عنوان دروغ سیزده .بچه ها هم نامردی نکردند و نشریه حسابی فروخت . یادش به خیر ،آن سال ها حسابی امیدوار بودیم.

اما این نوشته ام اصلا نمیتواند امیدوارانه باشد.بعد از این همه مرگ،بعد از این همه پسرفت ،با وجود غم عزیزانم ،با وجود وضعیت خودم چه طور از امیدواری بنویسم؟ شاید بعد از سال تحویل ،وقتی از زیر سایه ی این 88 اخمو درآمدم ،وقتی کمی کتاب خواندم یا آهنگی گوش کردم ،وقتی رفتم به دل طبیعت وکمی گل های بهار را نفس کشیدم؛یا اگر بچه ای  رادیدم که با تمام وجود  از عیدش لذت میبرد.بیایم وچیزی بنویسم که حداقل کمی خوشدلانه باشد اما اکنون نه.

میرحسین پیش دستی کرده و سال جدید را خودش نامگذاری کرده .آنهم چه نامی:سال صبر واستقامت .وقتی میرحسین اینجوری نامگذاری میکند از من انتظاری نیست .وقتی شنیدم با خودم گفتم یعنی از پارسال هم بیشتر؟بعد یادم می افتد که نه تنها امسال که تا سال 91 باید صبر و استقامت به خرج دهیم.و بعد میبینم که چرا فقط 91 مگر به بعدش امیدی هست ؟خلاصه که روزگار دون است و صبر باید.

امسال را خیلی ها دوام نیاوردند .از نیکو خردمند و پرویز مشکاتیان بگیر تا آیت الله منتظری و حتی این سالینجر عزیزمان که هولدن را به دنیایمان آورد.وقتی میگم این سال خوب نبود خوب نبود دیگه. 

وقتی میخواستم بیام و این مطلب را بنویسم تو ذهنم سعی میکردم عید پارسال را مرور کنم. از قضا تنها چیزی که واقعا پارسال عید ازش لذت برده بودم هیچکدام از آنهایی نبود که فکرش را میکردم .فقط وفقط به یاد کلاه قرمزی و پسرخاله می افتادم که پارسال حسابی سرذوق می آوردمان .یادش به خیر:عید آمده دوباره شادی و خنده /لفطن نشه فراموش عیدی بنده.  اینم عکسش که دلتون باز شه.  

بیشتر از این نوشتنم نمیاد .به نظر میاد اگه همینجور ادامه بدم نوشتن هم از سرم بیافته.حرفهای زیادی بود که میشد نوشت. ازتمام شدن درسها ،از ویژه نامه های عید مجله ها ،کتاب هایی که خواندم ،از فیلم هایی که دیدم، از دوستانی که دارم.دوست داشتم یه لیست فیلم و موسیقی و کتاب ومجله برای عید پیشنهاد بدم.اما احوالات مناسبی ندارم.دائم فکر میکنم که جاش اینجا نیست.اگر شد توی عید مینویسمشون.شایدم توی فیس بوک گذاشتم. کی میدونه ؟

فعلا سعی می کنم باشم. سفره ی هفت سینم جور باشد ولباس نوام را پوشیده باشم. بالاخره بقیه که گناهی نکرده اند. شما هم همینطور اگر احوالات من را دارید،تلاشتان را بکنید.از عید پیش رو و از هر لحظه نهایت لذت را ببرید. حتی اگر از درون امیدی ندارید ،فعلا تا اطلاع ثانوی عید است و باید لبخندهایتان دم دست باشد.


کلمات کلیدی:
 
روزهای ابر و بادی
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  

به نام خدا

این روزها روزهای درهمی شده .روزهای آشفته و قروقاطی .پر از احساسات متناقض .پر از چیزهای خوب وبد .امیدواری وناامیدی .مدتهاست که میخوهم بنویسم اما نمیشه حسش نمیاد .حواسم جمع نمیشه .میخوام بنویسم؛ عذاب وجدان میگیرم نخوام بنویسم افسرده میشم .خلاصه که روزهای خاصی شده .این کنکور ارشد لعنتی جلویم نشسته و پانمیشه .از یه طرف حوصله ی آدمهای دولتی و دانشگاهی را ندارم .حوصله ی  اینکه دوباره برم سر کلاس هایی که استادهاش در حد معلم دبیرستان اند را ندارم(وای متاسفم با این جمله به معلم های عزیزم توهین کردم حاضرم دوباره سر کلاس های آن عزیزان برم اما سر کلاس این آدم ها نه) از طرفی به لیسانس هم راضی نیستم .به هرحال وقتی تا کنکور نمانده ،این وضعیت را این چند روز هم میشود تحمل کرد تا بعد....اما اگر بدانید چه فکر هایی که برای بعدش ندارم، چه نقشه هایی که نمیکشم ،چه دوست داشتنی هایی که منتظرشان نیستم ....

پارسال همین روزها بود که روزنوشتی برای روضه ی مان راه انداختم و هر شب مطلبی مینوشتم .امسال هم خدا راشکر روضه پابرجاست در مکانی جدید و بزرگتر . روضه ی امسال هم حال خودش را داشت.نکته هایش کم نیستند.اتفاقا امسال هم به فکر روزنوشت بودم، اما شرایط پارسالم کجا و امسالم کجا ؟پارسال حداقل پاهایم روی زمین بود .روبرویم اینقدر تیره وتار نبود .متاسفم اما هرچه گشتم دیگر حسی برای نوشتن نبود .مگر نه  حرف برای نوشتن و آسیب و حسن برای گفتن از روضه کم نیست.

روزهای دهه ی فجر دوباره رسیده .امسال یاد حال وهوای سالهای گذشته ام افتاده ام .وقتی به حال و هوایم در سالهایی که از دهه ی فجر یادم میآید فکر میکنم به یه طیف احساسی میرسم. احساساتم نسبت به انقلاب از زمین تا آسمان فرق کرده .آن وقت ها که مدرسه میرفتم و بچه تر بودم عاشق دهه ی فجر بودم. با تمام جشن های مدرسه و سریال های تلویزیونی اش. وقتی که فیلم های تظاهرات انقلاب را میدیدم احساساتی میشدم .بزرگتر که شدم دیگر آنطورها نبودم اما به دهه ی فجر هم نمیگفتم  دهه ی زجر .اما امسال کلا از همه چیز متنفرم .تحمل یکی از آن سرودهای انقلابی را هم ندارم.فیلم ها 57 را که میبینم دلم برای این ملت بدبخت میسوزد .دلم برای آرمانهای قشنگ امام میسوزد.  یه کم زیادی خوشبین بود .همگی ساده بودند .خیلی ساده. حتی خودشان را هم نمیشناختند ....خدا رحتمشان کند حداقل شهدا رفتند و این روزها نیستند خدا خیلی دوستشان داشت،خیلی...

و جشنواره ی فجر را بگو ...امسال کاخ جشنواره ساختمان پر عظمت برج میلاد بود ،فیلم ها خرج های میلیاردی کرده بودند ،60 تا فیلم از توقیف درآمده بود ،دکورهای اختتامیه و تدارکات نمایش و سالن ها همه حرفه ای تر بود اما ....باز هم دل کسی خوش نبود .فیلم ها حکایت از سینمای پویای ایران داشت اما دل کسی خوش نبود.دلم برای این استعداد ها میسوزد .اما از ماست که برماست....

و همچنان و امیدها وناامیدی ها در هم پیچیده اند. خوبی ها وبدی ها .دوست داشتنی ها هستند، حسرت ها هم هستند...

پی نوشت:ببخشید بعد روزها دست به قلم نشدن متنی بهتر از این از من انتظار نداشته باشید .روزهای همواری نیست که درست دست به قلم شد و درست نوشت ...


کلمات کلیدی:
 
به بهانه ی یک تبریک و یک شعر
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  

سلام امروز اومدم یه شعر قشنگ بذارم، یه تبریکم بگم و برم.این شعر و تبریک به هم مربوطه چون این شعر را همون دوستی که میخوام بهش تبریک بگم برام خونده .وقتی شعرش را شنیدم دیدم واقعا نمیشه ازش گذشت باید برای همه ی دنیا خوندش.

حالا این پست به بهانه ی یه شعره و یه تبریک به دوستی که که حالا دیگه تنهایی براش معنایی نداره.چون وقتی هم که تنهاست، یاد کسی همیشه همراهش هست.براش آرزو میکنم که تا اخر عمر تنها نباشه....

حالا بریم سراغ شعر:

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...


اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.


پابلو نرودا _ ترجمه احمد شاملو


کلمات کلیدی:
 
درباره ی تجربه ی یک اسباب کشی ساده
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥  

به نام خدا

سلام 

به خاطرتاخیرزیادم متاسفم.انگاردرست بعد ازسفارش  دوستان عزیزم  برای بیشتر نوشتن باید دوباره نوشتن، این همه طول میکشید و من شرمنده ی آنها میشدم .به هر حال ببخشید .اما تو این مدت شرایط نوشتن مساعد نبود.تا مدتی که اصلا موضوع خوبی پیدا نمیکردم (البته دوست داشتنی های عزیز همچنان بودند و هستند).بعد مهر رسید و دغدغه ونگرانی امتحان ارشد که عین خوره افتاد بهم .ودنبالش یکی از تراژدی های زندگی ام سر رسید.دایی عزیزم را از دست دادیم و همگی در بهت عمیقی فرو رفتیم.دایی جونم از اون آدمهایی بود که برای ما مظهر شادی و سرزندگی بود .آنقدر بود وخوب بود که هیچکس به بودنش و نعمت بودنش فکر نمیکرد.برای همین رفتنش مظلومانه بود وناباورانه .او در حین انجام شغلی که از بچگی عاشقش بود از میان ما رفت. نمیدانم اما به نظرم این خود سعادت بزرگی ست که آدم در راه انجام کاری از دنیا برود که عاشقش است.و دایی ام این سعادت را داشت.روحش شاد باد.خلاصه که غمی با این وسعت نیاز به زمانی داشت برای صحبت کردن یا نوشتن از آن.زمانی که مشخص کردنی نیست خودت میفهمی.  زمانش وقتی  میرسد، که بی معطلی پناه میبری به کاغذ.به هر حال زمانش رسید.

اما علاوه بر آن این چند روز اتفاقات خوب دیگری هم افتاد که کمک کرد دوباره توان وبهانه ی نوشتن پیداکنم. که به موقع از آنها هم مینویسم.

از دست دادن نزدیکان همیشه تراژدی بزرگی ست حالا اگر آنها جوان هم بوده باشند دیگر نوراعلی نور میشود. از آن تجربه هایی ست که دعا میکنم هیچوقت نداشته باشید.برای مرگ خسرو شکیبایی متنی نوشتم که هیچ جا فرصت نشد بگذارم.تو اون متن چیزهایی نوشتم درباره ی لمس تجربه ی مرگ .که الان دوباره حسابی با گوشت وپوست فهمیدم شان ودرک شان کردم.تازه چیزهای جدیدی هم به آن اضافه شد .بد نیست قسمت هایی از آن را اینجا بنویسم به درد می خورد:

«اینکه کسی میمیرد که تو می شناختی اش ومیدانستی که چطور حرف میزد،چطور راه میرود .تن صدایش هنوز در ذهنت میپیچد ،نگاهش بارها و بارها تو را دیده وتو دستش را بارها وبارها گرفته ای ؛ حس غریبی ست.فهمیدن اینکه آن صورت وچشم ودهان و بینی هنوز هستند اما وجود ندارند سخت است.او هست اما دیگر کسی که تو میشناختی نیست یک تکه گوشت است .این گوشت و پوست واستخوان روزی احساس داشته میخندیده ،عشق ورزیده ،زمانی قادر بوده تا افلاک را بفهمد...سخت است.این کنار امدن با مرگ برایم سخت است..کسی را که این همه در کنارش بوده ایم این همه دوست میداشته ایم زیر خاک پنهان میکنیم  و میرویم.همه میگویند اگر آدم خوبی بوده باشی لحظه ای بیش نیست.که آن هم مثل نشستن در ماشین یا هواپیما ست که از جایی به جای دیگر میروی.اما من باور نمیکنم .

شاید مشکل این باشد که من هنوز باور نکرده ام که با جسم آدمها نیست که حرف میزدم و این جسم آنها نیست که دوست داشته ام .من با روحی حرف میزدم که درون این جسم زندگی میکرد .روحی که این جسم را ترک کرده.عین احمقی میمانم که چون زمانی با آدمهای خانه ای حرف میزده حالا که آن آدمها از آن خانه اسباب کشی کرده اند باز هم سراغ آن خانه میرود و انتظار دارد که در آن خانه با او حرف بزنند.انگار تا حالا با خانه حرف می زده .

حالا صاحبخانه ای از خانه ی خوش قیافه و چهارشانه اش اسباب کشی کرده .به خانه ی بزرگتر وبهتری .بدیش یا خوبیش این است که او برنمیگردد تو باید سراغش بروی اسباب اثاثیه را جمع کنی وخودت هم روزی اسباب کشی کنی از این خانه های قفسی ...»

این نوع کنار آمدن با مرگ برایم آرامش بخش تراز همه بود .مخصوصا حالا که از خیلی نزدیک تجربه اش کردم.اما این تجربه ی نزدیک درس جدیدی هم برایم داشت .چیزی که بارها آن را شنیده بودم .اما معنی اش را درست نفهمیده بودم.اینکه مرگ با کسی شوخی ندارد.وقتی خودت را در شرایط آن میبینی ،وقتی آمده دیگر آمده.عین فیلم ها نیست که دم دمش کسی دستت را بگیرد. . نمیدونم میتونم منظورم را برسونم یا نه؟شاید بهتر باشه اینطوری بگم که اگر کاری انجام میدهید که خطرناک است یا اگر توی این جاده های لعنتی مرگبار رانندگی میکنید هیچوقت نگویید« نه بابا ما که نمیمیریم»،یا اینکه« نترس ما طوریمون نمیشه» مرگ مراعات کسی را نمیکند.

ببخشید این دفعه همش حرف مرگ شد .اما به گمانم بعضی وقتها یا اصلا اکثر وقتها لازم است که به آن فکر کنیم.

حالا بریم سراغ خبرهای خوب؛ محمد قوچانی بالاخره آزاد شد.خبر روحیه بخشی بود. دیدن چهره ی آرامش با آن ریش های پرپشت حسابی چسبید.و آن لبخند زیبایی که میزند.انگار قهرمانی ست که با سربلندی از جنگ برگشته .با افتخار وسری برافراشته....شما هم این عکس زیبا را ببینید.آرامش بخش نیست؟

 

و اتفاق دوم 13 آبان افتاد.وقتی که جوانان ایران همه دوباره با شجاعت تمام به خیابان ها آمدند.آنها کابوسی هستند برای مزدوران لباس شخصی حکومت خوشحالم چون مطمئن شدم که هیچکس فراموش نخواهد کرد.تا ما هستیم و ایران هست برای پیروزی جنبش سبز میجنگیم.با دیدن این عکس هم حسابی شارژ شدم:

p.s:با عرض معذرت از دوستان عزیز عکسها آپلود نمیشه.میتونید این دو عکس را  به ترتیتب در این دو آدرس ببینید:

http://www.freeimagehosting.net/image.php?e53aeb0b15.jpg

http://www.freeimagehosting.net/image.php?eb4ec89491.jpg


کلمات کلیدی:
 
دوست داشتنی های عزیز/قسمت سوم:مثه یه نور کوچولو اومدی و ستاره شدی..
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

آخرشبها که خسته و دلشکسته از گشتی اینترنتی یا خبرغمباری که اینروزها کم هم نیست،عینکم را برمی دارم و به رختخوابم پناه میبرم .ازآنجا، از پنجره ی کنار تختم به شهر خیره میشوم . چشم هایم را ریز میکنم و سعی میکنم از دست این آستیگمات لعنتی برای لحظه ای خلاص شوم تا از دور دست ها ببینمش.نور سبزکوچکی که از بالای یکی از ساختمان ها پیداست را ببینم و دلم قرص شود.نمیدانم برای چه، اما میدانم که تا وقتی هست؛ هنوز در شهر خبری هست. هنوز امیدی هست.

درست یادم نیست از کی ؟ از کدام شب سیاه سروکله اش یهو بالای  ساختمان ها پیدا شد.اما میدانم که الان مدتهاست که میبینمش.شبهای اول با خودم به دنبال دلیل حضورش میگشتم.«آخه چه دلیلی داره که کسی یه چراغ سبز روی پشت بومش روشن کنه؟چراغهای آنتن و بقیه چیزها همه قرمزه! تازه چه نوع چراغی میتونه اینقدر پرنور باشه که از این راه دور اینقدر واضح پیدا باشه؟» اما بعد از چند شب گمانه زنی که همه به خواب ختم میشد.کم کم دست از دلایل عقلانی کشیدم.مگر همه چیز علتی میخواهد که با عقل ما جور در بیابد؟ و دیگر میدانستم که دقیقا این نور سبز برای چه آنجاست. برای من تا حضورش را به حساب هر چیز که دوست دارم بگذارم .و آن نور تبدیل شد به یکی از دوست داشتنی های زندگی ام.به یکی از آنهایی که با حضورشان خوشحال ترم.همان ها که خدا میفرستد وبرای اینکه نشانه ای باشد برای دنبال کردن.شما به نشانه های زندگی ایمان ندارید؟یا اینکه دارید اما اصلا به خودتان زحمت نگاه کردن به اطرافتان و پیدا کردن شان را نمیدهید؟نشانه ها هستند چه ما بخواهیم واز وجودشان زندگی مان را گرم تر کنیم .چه نخواهیم وراحت از کنارشان بگذریم ودائم دنبال معجزه بگردیم.

به هر حال معجزه ی من ،شبها از بالای شهر سوسو میکند تا فراموش نکنم که تنها نیستم. که هستند دلهای سبزی که برای وطن شان میتپد .برای آزادی ،برای زندگی بهتر در صلح،برای پیشرفت ایران.نور سبز من هر شب آنجاست .هر شب در دل ماست...

 


کلمات کلیدی:
 
قسمت دوم/موضوع:بی اهمیت ترین چیزی که فکرش را بکنی
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦  

به نام خدا

 امشب بعد از روزهای در ظاهرطولانی سر وکله زدن با موضوعات وحشتناکی مثل ساچمه های نشسته در مغز زندانیان بدبخت و  تجاوزات جنسی وقیافه ی محمد قوچانی در دادگاه وگور به گور شدن وبر و پارسونز علیه الرحمه در همان دادگاه کذایی ،آمده ام تا بالاخره استراحتی به خودم بدهم.  هم دست به کیبردی شده باشم، هم از فکر کردن و نوشتن درباره ی یک دوست داشتنی دیگه یک حظ مرتبی ببرم. که به قول شاعر« نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن...»

امشب  برای اینکه ثابت کنم دوست داشتنی های ما فقط نباید چیزهای خیلی بزرگ ومخصوص باشند، تصمیم گرفتم چیزی را معرفی کنم که به ما خیلی حال میدهد وما اصلا به آن فکر هم نمیکنیم.شاید هم  عده ای از این موضوع خنده شان بگیرد یا اصلا فحش آبداری نثارم کنند که «این یکی را ببین چه دل خجسته ای داره تو این هیری ویری» اما خوب موضوع امشب برای من یکی از ابزارهای به درد بخور و دوست داشتنیه اگرچه اصلا مهم نباشد یا ارزش فکر کردن نداشته باشد.

اینقدرمقدمه چینی کردم که حالا همه فکر میکنید الان میخواهم چه وسیله ی عجیب ومهمی را معرفی کنم.اما خوشبختانه اصلا اینطور نیست.بلکه یه موضوع پیش پا افتاده است که بعد از بارها استفاده از آن به کمکش فکر کردم .عاشقان گوش دادن موسیقی با این ابزار به خوبی آشنا اند .با همین شافل خودمان .shuflle قابلیتی ست که در اغلب پخش کننده های موسیقی وجود دارد.مثلا درهمین مدیا پلیر ویندوزها یا در گوشی های موبایل.شما را نمیدانم اما من اغلب وقتی حوصله ی گوش دادن دائم به صدای یک خواننده را ندارم یا اینکه هم موسیقیه سنتی میخواهم هم شاد هم پاپ هم ملایم (به همین در همریختگی) میروم سراغ شافل عزیز واو هم چنان ملغمه ای از همه ی آهنگها برایم می گذارد، که هم شجریان گوش میدهم هم سیاوش قمیشی هم نانسی عجرم و هم پینک فلوید. حال خوبیه .به نظر من بعضی وقتها حسابی میچسبد.

چند روز پیش در همین احوالات درهمی بودم و داشتم با شافل همه چی گوش میدادم که به فکر این نعمت تکنولوژی افتادم .واز همه مهمتر اینکه من واقعا از این کاربرد کوچک و بی اهمیت لذت میبرم .اگر نبود مجبور بودیم بنشیینیم تا یک آلبوم کامل پخش شود و بعد خواننده ی دیگری بیاید یا مجبور بودیم هربار که یک آهنگ  تمام میشد یک آهنگ جدید انتخاب کنیم آه چه ملال آور...

 حالاکه فکر میکنم میبینم همین موضوع کوچک چقدر میتواند در خوشحال کردن من نقش داشته باشد .احتمالا توی فیس بوک باید صفحه ای برای هوادارن شافل ایجاد شده باید هرچه زودتر پیدایش کنم و هوادارش بشوم این تنها راهیست که میتوانم طوری دینم را به آن ادا کنم...

 


کلمات کلیدی:
 
قسمت اول:یک مقدمه ی کوچولو+یک دوست داشتنیه حسابی
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱  

خب بالاخره باید شروع کرد . باید برویم سراغ دوست داشتنی های عزیزمان .نجات دهنده های عزیز از زندگی روزمره و یکنواخت،از غصه های غبار گرفته ی کنج دلها.خلاصه باید برویم سراغشان.این کورسوهای امید زندگی.


این چند روز خیلی به اینکه چه چیزهایی می توانند در این نهضت تک نفره معرفی شوند ،فکر کردم. چیزهای خیلی زیادی به فکرم رسید و راستش خیلی خوشحال شدم.میدانید آدم باورش نمیشود که اینقدر چیزخوب در دنیا وجود دارد که دوستش دارد .همین باعث می شود که احساس خوبی پیدا کنید.قبول ندارید؟خودتان امتحان کنید .سعی کنید چیزهایی که در زندگی تان دوست دارید را یک جا بنویسید .آنوقت میبینید که این همه موضوع برای خوشحال شدنتان بوده و نمی دانسته اید.احساس خوبیه...


نکته ی دیگری که در این چند روز به آن رسیده ام این است که موضوعی که ما را خوشحال می کند هیچ محدودیتی ندارد.مثلا حتما نباید خیلی بزرگ باشد یا اینکه فقط کتاب و موسیقی واز این جور چیزها  باشد.موضوعات ما همه چیز را شامل می شود .هر چیزی که دیدن یا حتی فکر کردن به آن مثل نسیم خنکی در تابستان احساس خوبی به ما بدهد می تواند موضوع نوشتن ما باشد.از وجود پدر و مادرمان در کنارمان بگیر تا تم رنگ آبی ویندوز. (البته اگه دوستش دارید) وای عجب کار هیجان انگیزی....فکر کن...

حالا وسط این همه موضوع دچار وسواس شدم که کدام یکی اولین موضوع باشد ...این؟....نه...اون؟...

آهان فهمیدم...اولین موضوع همین کاریه که دارم میکنم....نوشتن...عالی نیست؟

نوشتن برای من یکی از بهترین کارهای دنیاست.از اون هایی که حسابی موثرند.اصلا میخوام بگم نوشتن از نسیم هم بهتره.نوشتن برای من همیشه راهی بوده برای رها شدن از ناامیدی،دوراهی و شک.حتی در بعضی موارد می تونم بگم که تصمیمات بزرگم را در حین نوشتن گرفتم.من از نوشتن معجزات زیادی دیدم.دلیلش این است که با نوشتن ،ذهن مغشوش و فکرها ی مشوش دسته بندی میشوند ونظمی میگیرند.نوشتن باعث میشود تمام راه ها ،فکرها و ایده ها در روی کاغذ و بیرون ذهن شما موجودیت پیدا کنند و شما بهتر به آنها فکر کنید و تصمیم بگیرید.البته من فقط در موارد تصمیم گیری و فکر کردن به نوشتن موضوعات اکتفا نمیکنم بلکه استدلال ها و جوابهای آنها خلاصه همه چیز را مینویسم.اینجوری اول نوشته ام با یک سوال شروع میشود و آنقدر ادامه پیدا میکند تا در آخر با نتیجه گیری و تصمیم گرفتن تمام میشود.مزیت این کار این است که اگر قصد انجام کار احمقانه ای داشته باشید ، استدلال خوبی هنگام نوشتن اش پیدا نمیکنید و متوجه احمقانه بودنش میشوید.البته این روش در صورتی جواب میدهد که دیگر سر خودتان را نخواهید کلاه بگذارید که دراین جور مواقع همه جور استدلال احمقانه ای میشود پیدا کرد. و اگر کار درستی است که در انجامش شک دارید با نوشتن استدلالهایتان و یک بار خواندن از روی آن متوجه عقلانی بودنش میشوید و به کارتان مطمئن می شوید.

این ها که گفتم در مورد تصمیم گیری بود.اما برای من مهمتر از این فایده ها،آرامش ونشاطی ست که با نوشتن به دست می آورم.وقتی مینویسم،خالی میشوم.انگار که حرفهایم را به کسی زده ام.کسی که مطمئنم بهتراز او پیدا نخواهم کرد.شنونده ی ساکتی که حرفهایم را با صبوری گوش میکند وپذیرا ست. تا هر وقت که بخواهم.این عالی نیست؟هیچ وقت وسط حرفتان نمی پرد که از خودش بگوید.هیچوقت خسته نمیشود تا اینکه شما خسته شوید .هیچوقت ممکن نیست از حرفهای شما بدش بیاید یا قهر کند،دوستی با او مادام العمراست .وهمیشه  آماده برای شنیدن. شب و نصفه شب نمیشناسد.تازه هر چیزی که عشقتان بکشد را میتوانید برایش بگویید و نگران فاش شدن رازهایتان نباشید. کدام دوستی را میشناسید که این قدر خوب باشد ؟من که پیدا نکردم شما را نمیدانم.اگر پیدا کرده اید به من هم خبر دهید تا از وجود چنین دوستی باشکوهی خوشحال شوم.


دوست عزیزم «نوشته »تمام خصوصیاتی که گفتم را دارد.تازه میتواند باعث شود من از طریق او کار کنم.یعنی شغل من باشد. این دیگر یکی از نعمات الهی است که شغل آدم انجام دادن یکی از کارهای مورد علاقه اش باشد .

من با این دوست عزیز از وقتی بیشتر آشنا شدم که دفترچه خاطراتی برای خودم درست کردم.فکرکنم دوم راهنمایی بودم .با دوست صمیمی ام (همین تکسوار خودمون)شروع کردم.تا اونجا که میدونم دو تامون هنوز مینویسیم.اگرچه نه مثل قدیم ،اما سر زدن هر دفعه ای به آن هم خیلی موثره.خاطره نوشتن باعث شده که بیشتر خودم را بشناسم وسیر تفکری وحالات هر دوره ام را بعدها هم بدانم.حتی ایرادهایم را هم از آن می فهمم.حتما هر کدام از شما خودتان تجربه ی همچین کاری را دارید یا دوره ای دفتر خاطراتی درست کرده اید که بعدا ولش کرده اید. از تجربه ی خودتان برای من بگویید .آیا با حرفهای من موافقید؟


خب فکر کنم دوست داشتنی امروز خیلی حسابی بود .من که باهاش خیلی حال کردم.عین تمام نوشتن های دیگر این نوشته ی عزیز از همین الان حسابی شارژم کرده.به این میگن یه دوست داشتنی واقعی...

 

 


کلمات کلیدی:
 
به نهضت معرفی دوست داشتنی های زندگی بپیوندید.
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩  

سلام

امیدوارم همگی خوب باشید اصلا امیدوار نیستم خوشحال باشید چون خودم هم نیستم .فعلا همین که خوب باشید کافیه.

امروز اومدم اینجا اما هیچ حرف به خصوصی برای گفتن ندارم .حتی یک کلمه حرف های ضروری را بقیه می زنند .ناله و نفرین ها و دردو دل ها را هم بقیه ی بقیه ها میکنند. پس نه توصیه و خبر رسانی اینجا فایده داره نه شکایت و گله.فقط اومدم که یه چیزی بنویسم چون خیلی وقته که ننوشتم.عین اون دوستمون که نوشت تا یادش نره نوشتن را.(اگرچه انگار من دیر اومدم و یادم رفته).

امروز داشتم فکر میکردم قرار بوده تو این وبلاگ حرف های خوب از چیزهایی که دوست دارم بزنم .اما تبدیل شده به یه وبلاگ خسته کننده با یه رنگ خواب آور، که دیر به دیر به روز میشه و همش حرف های سیاسی مینویسه.آه ه ه که چقدر خسته ام از این سیاست مزخرف که اگه بخوای در موردش حرف بزنی هیچ وقت حرفها تموم نمیشه . اما یه پیشنهاد دارم بیایید به نهضت امیر قادری بپیوندیم.نهضت حرف زدن از چیزهای خوب که باعث سردرد نمیشوند .چیزهایی که از آنها لذت میبریم آنها هم ما را میسازند.همان دوست های آرامش بخش و باشکوه همیشگی. همان کتابها و فیلم ها و موسیقی های عزیز که کمک میکنند همچنان بقیه ی چیزهای زندگی را تحمل کنیم.

مهم نیست اگر کسی اسمش را فرار از واقعیت یا کم آوردن یا هر چیز دیگر میگذارد برای من این میتواند یک نوع بازگشت به زندگی باشد.بعد از چهل روز نا امیدی و ...

اگر کسی موافق بود به این نهضت معرفی دوست داشتنی های زندگی بپیوندد واگر نه خودم به تنهایی ادامه میدهم که حداقل به درد خودم میخورد.



کلمات کلیدی: